به نقل از بلاگ هنرکده


نقاشی بکشید.....
آنچه را که در ناخودآگاهتان اسیر شده را رها کنید در میان سپیدی کاغذ...
نگذاریدش برای بعد...تجربه ام میگوید...بعدی وجود ندارد...
سالها بعد به خودمان می اییم و میبینیم....چه شاعرانه هایی که قرار بود سروده شوند و ماند برای بعد....
چه داستان ها که در میان سینه ماندند و مکتوب نشدند....
و چه استعداد هایی که در قفس بی حوصلگی به زوال کشیده نشدند....
در هر حال....نگذاریدش برای بعد ..چه نقاشی باشد ....چه شعر ....چه قصه ...چه اختراع...
هر چه باشد...از شما همین ها به یادگار می ماند....برای این نادیده های دوست داشتنی همین الآن شروع کنید...
پ ن: نقاشی از خودم......
ممنون که سر میزنید و کامنت میذارید....
من امروز اکثر وب ها رو برسی کردم و اونایی که بالای یک سال اپ نشده بودن و بوی گربه مردشون فضای مجازی رو برداشته بودو یا حذف شده بودند رو از لینک خارج کردم...چون برام ذهن و وقت کاربرای وبم خیلی مهمه
ما بقی هم که در جریانید...اومدم و کامنت گذاشتم....بازم اگه کسی حذف شده یا هر چیزی خودش تو همین قسمت بذاره تا لینک کنم...مرسی بچه ها
روزی به رضاشاه خبر دادند که نرخ درشکه خیلی زیاد شده.
رضاشاه تا این خبر را شنید لباس مبدل پوشید و رفت میدان توپخانه....
یک درشکه چی راصدا زد وگفت: چقدرمیگیری تا شمیران بری؟
درشکه چی که نمیدانست طرفش کیست گفت:برو ما با نرخ دولتی کار نمیکنیم!
رضا شاه گفت 5شاهی کافیه؟
درشکه چی گفت:برو بالا
-ده شاهی چی؟
-برو بالا!
-15 شاهی چی؟
-بروبالا
-30شاهی چی؟
-بزن قدش!
راننده به رضا شاه نگاهی کرد و گفت:سربازی؟
-برو بالا!
-گروهبانی؟
-بروبالا!
-فرمانده ای؟
-برو بالا!
-نکنه رضا شاهی!
-بزن قدش!
حال رضاشاه قیافه ی رنگ پریده ی مرد را دید و گفت:ترسیدی؟
-بروبالا!
-لرزیدی؟
-بروبالا!
-شاشیدی؟
-بروبالا!
-ریدی؟
-بزن قدش!
راننده از رضاشاه پرسید حالا من رو زندانی میکنی؟
-بروبالا!
-منو تبعید میکنی؟
-بروبالا!
-منو اعدام میکنی؟
-بزن قدش!

عجب نسلی هستیم ما....
جدی میگم
ارزش همه چی رو بهمون یا دادن الا زمان.....الا خانواده.....
نمیدونم این تابستون همش به نت و تل و اینستا گذشت ...نگاه میکنم میبینم 19 سالمه و چقدر پیش خانوده بودم و نبودم....
بیشتر به خانواده هاتون برسید...کاری که من تازه دارم انجام میدم...به خواهر برادرتون یاد بدید و با هم بازی کنید...به خدا این زمان میگذره چه با اونا باشید یا نه..اونا در هر حال بزرگ میشن...با عشق و وقت گذاشتن به خانوادتون یک محبت خالص و بی هوس رو تجربه کنید ..دلتون رو به این دنیای مجازی خوش نکنید....انقدر گیر این عشق های عجیب غریب و گاها خیابونی نشید...واسه پیدا کردن عشقتون ..لازمه اول خوب خودتون رو بشناسید....یاد بگیرید مطالعه کنید ..زندگی کنید...و برای ادمای اطرافتون خاطره ی خوش بسازید....خواهش میکنم..شد آخره تابستونی که قرار بود بترکونید....عمرم به همین زودی میگذره....حواستون به خودتون و دلتون باشه... یا حق
خورشید شدی که ماه کامل برسد
باید که دلت به صاحب دل برید
بانوی علی (ع) شدی همین کافی بود
تا رخت عروسی ات به سائل برسد
#مرضیه-عاطفی-سمنان
به خوابم آمدی و قصه را افسانه تر کردی
به بیتم نهادی ، واژه را مردانه تر کردی
من آن آدم ترین حوای گندم زار وصلم که
گرفتارم به سیبی و مرا فتانه تر کردی
#افسانه-اسلامی




سلام رفقا....
چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود ...
چقدر منتظر این لحظه بودم...که وبلاگ خودمو با شیوه ی خودم...خودم...فارغ از دغدغه های کنکور ادارش کنم...انگار دارم نفس میکشم..
این روز ها پر اتفاقای های جالبه...
این که چقدر دیر رسیدم به این جا و بوی کپک وبلاگم در فضای مجازی پیچیده به علت فعالیت غیورانه من در اینستا گرامه.....
در هر صورت من بر گشتمو و به احتمال زیاد قراره این وب رو چند نفره اداره کنمش.....
دم تمام با مرامایی که تو این مدت کامنت گذاشتن بالاخص این نیایش با وفا گرم....جبران میکنم...
یا حق